X
تبلیغات
دست نوشته های یک ببعی

دست نوشته های یک ببعی


حس عجیبیه این دوست داشتن


جادویی، بزرگ و فوق العادست.


ولی هیچ آدمی رو نمیشه پیدا کرد که به معنی واقعی، جادویی و فوق العاده باشه


پارادوکس جالبیه


نتیجش این میشه که اگه میخوای این "حس جادویی" باقی بمونه، باید آدمی که این حس رو بوجود آورده، همیشه واست دست نیافتنی بمونه


و اگه میخوای در کنار اون آدم زندگی کنی، اون "حس جادویی" زندگیت رو ترک می کنه و اون آدم کم کم تبدیل میشه به یکی تقریبا مثل بقیه.

+ نوشته شده در  جمعه 1391/12/18ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط ببعی  | 


گاهی بعضی آدم ها هستن که فکر می کنیم همیشه تو یه فاصله کمی از ما، تو دسترس هستن و هروقت که اراده کنیم، میشه رفت سمتشون
واسه همین هم همیشه بودن باهاشون رو می ذاریم واسه یه وقت دیگه
اما وقتی یهو سر برمی گردونیم و می بینیم دیگه اونجایی که خیال می کردیم، نیستن، تازه می فهمیم که چقدر آدم های مهمی بودن واسمون و چه لحظه هایی رو هدر دادیم که می تونستیم باهاشون باشیم.
جای یکی از اون آدم ها الان کنارم خیلی خالیه


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/09/08ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط ببعی  | 



هیچ شادکامی ای نیست که وقتی دیگر برای ما شادکامی نیست، سرانجام بر آن دست نیابیم



+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/08/30ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط ببعی  | 


کاش یک نفر بود که می گفت به من


همه ی آن من از آنه تو باشد، وقتی که دلت می گیرد



+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/05/31ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط ببعی  | 


کوزه ی گلی روی میز، دفترم روی میز

میز کنار پنجره و من روی میز(جان!!! منظورش همون کنار میزه ها)

غزلی خواهم ساخت عاشقانه

و به طرز خفنی خواهم آراست غزلم را به شکر خند یار

در جای جای آن بوسه ها خواهم نهاد و اشک و آه جانسوز

و فغان ها خواهم بر آورد از فراقش

چشمان شهلایش را بلاگردان خواهم شد و بقیه مسائل که منکراتیست

غزلم را در کوزه خواهم نهاد

و از پنجره به بیکرانه خیابان رهایش خواهم کرد

شاید بخورد بر سره عابری که سبیل در چهره نداشته باشد

و آنگاه که این مه بانو برای خونخواهی قدم بر کلبه تنهایی ام نهاد

به سیاق این فیلم های آبدوخیاری، در میان دعوا عاشق هم شدیم

گرچه غریب مینماید این راه وصال اما

دلخوشکنکی است در قحطیه پری رویانه نیک خو

.....

.....

ناگاه صدای نعره ی پیل تنی در زیر پنجره به گوش رسید

خاک بر سرت با این نشونه گیریت


+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/30ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط ببعی  | 

جدیدن که با خودم ندارتر شدم، فهمیدم که ریشه ی خیلی از رفتارا و اخلاقای مزخرفم ، کمبود محبته
البته این فقط در مورد من نیستا ، اگه توی ده روز مختلف، هر روز توی ده تا خیابون مختلف بری و تو هر خیابون یک نفر رو اتفاقی انتخاب کنی و بهش نگاه کنی، عین ده نفرشون اخم کردن یا تو خودشونن. ریشه این قضیه هم به نظر خودم، همون کمبود روابط اجتماعی خوب و محبته
اصولا قرن حاضر قرنیه که آدما توش دارن تنها و تنها تر میشن. آمار طلاق میره بالا و آمار ازدواج میاد پایین
خانواده ها پخش و پلا و کوچیکتر از گذشته میشن
دیگه فقط توی کتابا و فیلما میشه مادر بزرگایی رو دید که میشینن و واسه نوه هاشون قصه میگن و بچه هایی که به جای نگاه کردن هری پاتر و کارتون های والت دیزنی، میشینن پایه قصه ها
کمتر پیش میاد که خانواده دور هم جمع بشن و موقعی هم که جمع میشن، از حرف زدن و غیره خبری نیست. برنامه های مزخرف تلویزیون و ماهواره و ... در اولویت قرار داره
خیلی چیزا تو بوجود اومدن این شرایط دخیل هستن. مسائل اقتصادی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، مذهبی، و...
ولی خب، نمیشه همه چیز رو به پای مسائل بالا گذاشت. ما خودمون هم تا حدود زیادی توی این شرایط مقصریم
توی گندترین شرایط زندگی هم میشه یه چیزایی پیدا کرد و باهاشون خوش بود و خندید
میشه مهربون بود و اخم نکرد. میشه این گند رو گندترش نکرد
علت اینکه خیلی وقته که دیگه اینجا چیزی نمی نویسم هم همینه
دارم همه زورمو میزنم که عوض شم، که ببعیه بهتری بشم و چیزایه بهترتری بنویسم


+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/08/24ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط ببعی  | 


دور از خیره نگاه های آدمک های کاغذی

قدم می زنیم در سراشیبی کوچه ای باریک

درختان پشت دیوار ، دستهاشان را سایبانمان می کنند

دستهامان در هم گره ، سرخوشانه میرویم به هیچ کجا

مقصد ، تنها ، رفتن است و رفتن

سر روی شانه ام می گذاری

عطر موهای پریشانت ، گیج می کند قدم هایم را

بی خیال ، زیر سایه درختان ، می زنیم زیر آواز

می دانی دوستت دارم ، می دانم دوستم داری

و این دانستن ، به اندازه لحظه لحظه های باران ، زیباست

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/16ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط ببعی  | 



آه ای بلورین ماهیه من ، اینک در میانه راه زندگی

خاطره ای را مانم که از فرط تکرار پای به حریم عادت نهاده است

گمشده ام در کوچه پس کوچه های زندگی

جز زمستانم در مشت نیست

قرن ها از آخرین بهار دستانم می گذرد

دلگیر از روزمرگی هایم ، پای در راه سفر خواهم نهاد

سفر به هر نا کجایی ، جز اینجا که مردمانش عبوس و خاکستری اند

آه ماهیه قرمز ، تنها خواهم رفت در این سفر

دوستان و همراهانم برای تو

کوله بار راه را سنگین نباید کرد

پیر درختان باغ ، ابرها و آسمانم برای تو

من عشق لطیف ، آواز پرندگان ، و فصلها را برایت به یادگار می نهم

معشوقان غمگین ، معشوقان لرزانم برای تو

به یاد سپار چشمانم را ماهیه قرمز ، این واپسین نگاه است

بماند خاطره چشمانم برای تو

راستی ، کودکی های دور من، بازخواهند شناخت چهره خاک گرفته ام را؟

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/04ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط ببعی  | 




نشسته ای آنسوترک

دیواریست میانمان که وا میداردم به سکوت

این روزها زندگی مزه ی تلخی دارد

کاش هفت ساله بودم

و باران می بارید

می ایستادم لب حوض ، رقص قطره ها روی آب حوض ، دلم را می برد

وجودم خیس می شد زیر باران

خاک باغچه ، درخت توت ، و خدا خیس می شد زیر باران

کاش آنجا ، در هفت سالگیم بودی

تا بی هراس ، خنده هایم را به تو می دادم

تا بی هراس ، دست هایت را به من می دادی

آنروزها ، دوست داشتن رسم ساده تری داشت

محبت ، آبنبات چوبی ای بود که نمی خوردمش ، به تو می دادمش

و زندگیمان

دور از غم نان

خلاصه بود در آشتی و قهر های کودکانه مان

کاش با تو، هفت ساله بودم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/16ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط ببعی  | 


بی تو زندگی کابوس تکرارهاست


و جهان مشتی خاک ، که در آن زندانم

                                                             

                                                         کاش می دانستی


دستانت ، این زیباترین پیشکش خدا به انسان


به پاکی آب ، به طراوت قطره های باران ، من بیابانم

 

                                                         کاش می دانستی


سخن می میرد در حضور چشمانت


جز سکوت چاره ام نیست ، نزد تو بی زبانم


                                                         کاش می دانستی


آفتاب چشمانت را خورشید رشک می ورزد


در ظلمت نالانم


                                                         کاش می دانستی


ای خواستنت تمنای هر رگ


ای بند بند دلم در طلبت بی تاب ، در تو حیرانم


                                                         کاش می دانستی


نسیم را راز دل گفتم ، قاصدی ساختمش به سویت


دادمش سیبی سرخ ، با دست لرزانم


                                                         کاش می دانستی



دوستت دارم              


                                                         کاش می دانستی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/06ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط ببعی  | 


آغوشت سایبانیست در بیابان دنیایم

و لبخندت ، طراوت باران است بر ذهن خسته ام

تازه میشود تنه در گذر روزها خاک گرفته ام ، با بلور دستانت

و می میرد سوزهایم ، می میرد آه هایم ، با عطر نفسهایت

بگذار ذره ذره نگاهت را نفس بکشم

بگذار ذره ذره چشمانت را زندگی کنم



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/23ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط ببعی  | 


اینبار که دارم می نویسم ، نه خستم از دنیا ، نه دلتنگم ، نه سرطان گرفتم ،

نه هیچی . راست میگم به جانه شما

فقط حس و حاله درس خوندن ندارم و از اونجایی که ما ببعی ها یه وجدان

همیشه بیدار داریم ، نمیشه هویجوری نشست و درس نخوند

باید یه فعالیت متفرقه ای ( بهانه ای) جور کرد و به عنوان دلیله ( نه بهانه)

درس نخوندن ، ارائه داد به این وجدان

خب ، چه فعالیت متفرقه ای بهتر از چیز نگاری

تصمیم گرفتم به یاد طفولیت ، انشاء بنویسم



به نام خدا و اینای جهان آفرین           کزین برتر اندیشه برنگذرد

در پاسخ به عده ای بی دانش و نا آگاه که مغرضانه زبان به اعتراض و ایراد به ابیات و ادبیات ما می گشایند ، باید گفت بیت بالا ، سبکیست جدید در نگارش نظم که در آن ، کلمات انتهای مصراع اول ، با ابتدای مصراع دوم هم قافیه اند و جناس دارند و جان بخشیدن به اشیاء هستند و ... و خلاصه خیلی سبکه خفنیست


موضوع تکراریه انشاء : امسال تابستان خود را چگونه گذراندید

امسال تابستان ما خیلی کشکی گذشت. اصولا ما به همراه پسرخاله مان که اصلا

هم به باغ های همسایه دستبرد نمی زدیم ، در این تابستان به این نتیجه رسیدیم

که زندگی خیلی کشکی است.

کلی برنامه میریزی ، هماهنگ می کنی و مراقبت و کشیک و اینا ، آنوقت

یکدفعه به صورت کاملا کشکی سروکله شان پیدا می شود و داد و دعوا و تنبیه

و آخ پام و هنوز جایش درد می کند به جان شما

یا حسن بیچاره که بعد از کلی مرارت ، آخر هم نتوانست ... را بغل کند و در

پایان تابستان کاملا کشکی عشق او به پایان رسید و ناکام به شهر بازگشت

البته آقا معلم ، ما در این مورد کلی او را امر از منکر کردیم ، ولی بی تربیت

اصلا انگار حالیش نبود و صبح تا شب مشغول چیدمان برنامه های گوناگون

بود

ما کارهای خیری هم در این تابستان انجام دادیم

مثلا در اواخر حضورمان در ده ، دیگر حیوانات بیچاره را اذیت ننمودیم ،

شیشه همسایه هم دیگر نشکست و خیلی کارهای دیگر که اگر بگوییم ریا

می شود

ولی متاسفانه هیچکس از ما تشکر نکرد و کارهای خیرمان کشککی و

بی پاداش ماند

در پایان از شما که اینقدر معلم خوبی هستید و مثل شمع می سوزید و به ما علم

می آموزید و از قدیم گفته اند که بهشت زیر پای معلم هاست و ....


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/01ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط ببعی  | 


به بند کشیده شده ام در حقیقت ها و حقیقت ها

کار ها ، پول ها ، دیوارها

دلتنگم رویا هایم را ، خیالم را ، آسمانم را

دلتنگم فریادم را ، بغض هایم را

دلتنگم خودم را در زیر باران ، برهنه

دلتنگم تیله هایم را که در کودکی جا مانده اند

دلتنگم عشق هایم را که سرد می شوند و از دهان می افتند

دلتنگم چهارشنبه ی زمستانی را که آتش در حیاط روشن بود

و من که کودک بود ، پارچه بر سر ، ملاقه در دست ، پشت در خانه همسایه

دلتنگم حاج قاسم را ، پیرمردی هفتاد ساله که دوست بودیم با هم

دلتنگم دنیایم را ، آن زمان که زیبا بود



  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/18ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط ببعی  |