به بند کشیده شده ام در حقیقت ها و حقیقت ها
کار ها ، پول ها ، دیوارها
دلتنگم رویا هایم را ، خیالم را ، آسمانم را
دلتنگم فریادم را ، بغض هایم را
دلتنگم خودم را در زیر باران ، برهنه
دلتنگم تیله هایم را که در کودکی جا مانده اند
دلتنگم عشق هایم را که سرد می شوند و از دهان می افتند
دلتنگم چهارشنبه ی زمستانی را که آتش در حیاط روشن بود
و من که کودک بود ، پارچه بر سر ، ملاقه در دست ، پشت در خانه همسایه
دلتنگم حاج قاسم را ، پیرمردی هفتاد ساله که دوست بودیم با هم
دلتنگم دنیایم را ، آن زمان که زیبا بود
+
نوشته شده در دوشنبه
1388/08/18ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط ببعی
|
خسته ام بسیار
پای را توان رفتن نیست بیش از این
تن می سپارم به موج ، به آب ، و رها می شوم
تنهایم بی اندازه در میان موج ها
دیریست که دلگیرم از بودن ، بیهوده بودن
اینجا در میان دریا ، چشم آب است ، تن آب است ، اندیشه آب است
و باید با آب روان شد
رفت تا آنسوی دورها
نشست بر پای دخترکی ایستاده بر ماسه های ساحل
رفت تا دستان ماهیگیری پیر
بی تاب شد از خشم و مشت کوبید بر دل ساحل
افسوس ، روان نتوانم شد
زیاده سنگینم از حجم خالیه بودن
تنها ته نشین می شوم
و در آغوش ماسه های کف دریا خواهم ماند ، تا آنگاه که دیگر نباشم
+
نوشته شده در جمعه
1388/07/03ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط ببعی
|
تازگی ها فهمیدم که همه ی روزها دوشنبست
دوشنبه های بی خاصیت
و من هیچوقت بزرگ نمیشم
فقط هر روز دارم تکرار میشم
+
نوشته شده در چهارشنبه
1388/06/18ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط ببعی
|
روزکی خشک ، کنار راهی ، قاصدک منتظر باد نشسته است هنوز
دل من منتظر خوابی چند ، دیدگانم سنگین ، بدنم داغ ز خورشید و زمین
و در این هنگامه ، سایه ای می گذرد
خسته و دلزده از مردم این شهر غریب
سایه در راه کز اینجا برود
برود سوی نگاه مادر
برود سوی نوازش هایی پر دستانه پدر
می رود سوی زمینی که در آن ، خنده ی کودکیش تازه شود
من سرم گیج و نگاهم سنگین
و تو می رفتی باز ای سایه
برو آنجا که دلت تازه شود
سفرت خوش باشد
**********
در اینجا ، اینجانب ببعی ، به عنوان یک عضو کوشولو از
این شهر ، متاسفم که احتمالا روزهای خوبی رو اینجا نگذروندی
و خوشحالم از اینکه مهندس شدی و برگشتی خونه
سلام ما رو هم به شهرتون برسون

+
نوشته شده در پنجشنبه
1388/05/29ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط ببعی
|
برای خودم که هیچوقت زیبا نبود ، که هیچوقت زیبا نشد
فقط با زیبایی ، رقص خیال می کرد
و همیشه دل را در حسرت دوست داشتنی و جاری شدنی ، تنها می گذاشت
من می ماندم و دستانم و قلم و کاغذ و ذهنی که زیبا نبود
روزی در سرزمینی بی رویا و افسانه ، دفن خواهم شد
در میان معادلات فیزیک
سایه ای در ساحل ، تنها
نقش لرزانش بر ماسه ها رنگ می بازد
شور آواز پرستوهای شادان بر فرازش
با صدای سرد او آهنگ می بازد
خاطره ای از ایام دور ، کارزاری عظیم
یک سو بودن ها ، شور ها ، آرزو ها ، او
یک سو تکرارها ، تکرارها ، تکرارها ، زندگی
سایه اما خسته دستانش ، عاقبت در جنگ می بازد
روزگاری می پرستید نور را ، عشق را ، آغوش گرمی را
اکنون اما سایه ای در ساحل ، تنها
نقش لرزانش بر ماسه ها رنگ می بازد
+
نوشته شده در شنبه
1388/05/24ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط ببعی
|
این پست رو میذارم واسه یه دوست بنفش
این دوست ، ادیب ترین و بنفش ترین و تنها ترین و
بی حوصله ترین و یه جورایی باحال ترین کلاغیه که تا حالا دیده شده
یه کلاغ که نوشته هاش رو دوست دارم فراوان
آخه مثه مال من دستنوشته نیست ، دل نوشتست
یه کلاغ که مغزش در تمام وجودش جاریه و وجودش بینهایت خسته
یه کلاغ که زمانی ساکن بهشت بود
منطقش ؛ دست ، دل و نگاه خدا
و بعد دلش رمید
این شعر سهراب رو تقدیمش می کنم و امیدوارم دلتنگی هاش
یه روزی تموم بشه ( یا لااقل کمتر)
****************
روزي
خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد
در رگ ها، نور خواهم ريخت
و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب!
سيب آوردم، سيب سرخ خورشيد
خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را، گوشواري ديگر خواهم بخشيد
كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
دوره گردي خواهم شد، كوچه ها را خواهم گشت
جارخواهم زد: اي شبنم، شبنم، شبنم
رهگذر خواهد گفت: راستي را، شب تاريكي است
كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست، دب اكبر را بر گردن او
خواهم آويخت
هر چه دشنام، از لب ها خواهم برچيد
هر چه ديوار، از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد بارش لبخند!
ابر را، پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشيد، دل ها را
با عشق ، سايه ها را با آب، شاخه ها را با باد
و بهم خواهم پيوست، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها، به هوا خواهم برد
گلدان ها، آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش
خواهم ريخت
ماديان تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را، كاجي خواهم داد
مار را خواهم گفت: چه شكوهي دارد غوك!
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
*****************
هرجا هستی ، دلت شاد باشه ، نگاهت خندون و لحظه هات پر از عطر سیب


مثل پاورقی : اول قرار بود جای شعر سهراب ، یه متن از ببعی باشه
جون کلاغ سه روزی هم درگیرش بودم
ولی باور کن خیلی سخته آدم بخواد واسه یه ادبیات چی ، مطلب بنویسه
اونم منیه فیزیکیه تازه به ادبیات پا گذاشته که هنوز کم کم داره فرق بین مصراع و قافیه و دیوان حافظ رو تشخیص میده
+
نوشته شده در یکشنبه
1388/04/28ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط ببعی
|
آرام تر از باد ، نرم تر از باران ، باز قدم می زنم در کوچه زندگی
بوی خاک خیس این کوچه ، آرام می کند خاطرم را
این کوچه اقاقی هایی دارد به آرامش خواب
چشمه هایی ، زلال همچو نگاه
و شاپرکهایی که لبخند می زنند به هر رهگذر
کودکی ، خسته از بازی ، در چمن رقص خواب می کند
چشمانه کبوتر نشسته بر سرشاخه های خشک بید ، بی تابه دانه است
و قناری در شور آواز ، مدهوش مانده است
جای کلاغ کوچیده خالی
از رفتن باز می ایستم و دراز می کشم در کنار خاطره دوستانی که
در گذر روزهایم گم شده اند
چشمانم را خواب می رباید و پلک ها هم آغوش می شوند
+
نوشته شده در جمعه
1388/04/19ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط ببعی
|
خوردیم به پیسی جون ببعی
آخه چی بنویسم ، از چی بگم ؟ خالیه خالیم
گاهی وقتا دلم می سوزه واسه اون چیزی که بهش میگم "من"
منی که خیلی وقته دیگه دوستش ندارم
چون خیلی عوض شده . اصلا شبیه اون چیزی نیست که دلم میخواست باشه
هروقت میره بین آدما ، قیافش جدی و بی احساس میشه ،
به حساب خودش خیلی تو فکره
انگار می خواد یه جوری از دست آدمای دور و برش فرار کنه و بره یه جای خلوت
خیلی کم پیش میاد توی یه جمعی باشه و خودشو غریبه حس نکنه با اونا و .....
خلاصه حسابی کلافم و دلم هم مثه دله کلاغ همسایمون ، کلی گرفته
گویی سالهاست که در نشئه ی خیال
می جستم مهربانیه نگاهی و لطافت انگشتانی را
اکنون اما احساس رخت می بندد از وجودم
درختان را میبینم که فقط درخت هستند برایم
و برگ ها را که جز برگ ، چیزی به خاطرم نمی آورند
کفشدوزک ها نیز در این مرگ احساسم ، دیگر جز نقطه های قرمز نیستند
چه دوست داشتن ها که در گلویم خشکیدند
چه شادی ها که اکنون ، خاکسترشان را نیز به باد سپرده ام
رنگ هایم بیرنگ شده اند و لحظه ها را دیگر نمی خندانم
مرگ من اکنون است اما با اندکی تاخیر
+
نوشته شده در پنجشنبه
1388/03/21ساعت 3:58 بعد از ظهر توسط ببعی
|
ثانیه را شوقه تازه شدن نیست
و زمان قندیل بسته است (حالا بماند که از نوع استالاکمیت است این قندیل یا استالاکتیت)
قلمم از واهمه ی نوشتنه دوباره ، سرگیجه میگیرد
و برگه های کاغذ ، با خطوط مبهم ذهن ، زرد میشوند و مچاله
گویی چین و چروک پیری بر پیکرشان می نشیند
به پایان خواهم برد روزی ذهن را ، فکر را و هرآنچه از لبخند به دورم می دارد
و در آن روز ، قلمم لباس نو به تن کرده و به مهمانیه کاغذهایم میرود
و در گوشه ی گنجه ، تا ابد شاد خواهند بود
به چه دل خوش کرده ام اما؟؟؟؟؟
سالها راه هست تا رسیدن به آن روز
و افسوس که زمان قندیل بسته و ثانیه ، کهنه و ساکن مانده است
+
نوشته شده در پنجشنبه
1388/03/07ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط ببعی
|
سالهاست که خاک گرفته ام
امید نیست به تازه شدنم ، حتی با سرانگشتانه نازک بهار
در سرسام روزها و ماه ها ، گوشه ایی به تماشا نشسته ام
تماشای روزهایی که روز نبودند
خاطراتی که وجود نداشتند
دوستانی که مقوایی بودند و سوار بر باد
و منی که هیچگاه من نبود
کودک در کلاس نشسته ایی را مانم که غرق درخیال است وکلاس را نمی فهمد و
انتظارش برای زنگ پایان ، گویی پایان ندارد
دیر زمانیست صدای هیچ زنگی به گوش نمی رسد
بیش از این چه بگویم
ذهن بیمار است کلاغ جان ، باید خندید اما
+
نوشته شده در جمعه
1388/02/11ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط ببعی
|
زندگی ، دیروز نیست . فردا هم نیست
زندگی یعنی الان . اگه تونستی الان شاد باشی ، زندگیه شادی خواهی داشت
(از سخنان گهرباره دکتر ببعی) 
+
نوشته شده در سه شنبه
1387/11/22ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط ببعی
|
وجودم را زمستان می بلعد و آرام آرام دور می شوم از بودن
با همه ی دقدقه هایش
اکنون تنها دلیل بودنم ، انتظار دستانم است و بس
انتظاری سرد و کرخ کننده
ثانیه ها درنظرم ، در هیچوقت متوقف شده اند و تکان نمی خورند
دیگر نمی توان به بودنشان ایمان آورد
غرق می شوم و فرو می روم و زندگی جز
دروغی کوچک ، به نظر نمی رسد
مغزم قفل می شود و خودکار دیگر نمی نویسد
+
نوشته شده در یکشنبه
1387/10/08ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط ببعی
|
زندگی کوتاه است . آنقدر که در آن ، شاید حتی یادمان برود پاییز زیباست و
آسمان دوست داشتنی
فراموش کنیم که چه لذتیست در بی خیال دراز کشیدن روی زمین
و خیره شدن به ابرها و گاز زدنه یک سیب
زیر باران قدم نزنیم
به تماشای سبزه ها نرویم
به هم برف پرتاب نکنیم و بلند بلند نخندیم
در فریادهای بی پایانه پول ، نشنویم صدای جیرجیرک ها را و آن دم که
ستاره ها انتظارمان میکشند ، در خواب باشیم
به خاطر نیاوریم همه لطف زندگی در دوست داشتن است
و یادمان برود که هستیم ، فقط باشیم ، هویجوری ....
+
نوشته شده در سه شنبه
1387/09/26ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط ببعی
|