تبليغاتX
دست نوشته های یک ببعی
 

و در آن گاه که پرواز را نمی فهمند دستانه خسته و دنیایی ام

و در آن گاه که چشمانم جز به ویرانه های آرزوهای کودکانه ی خویش نظر نمی افکنند

و در آن گاه که پاهایم را نای بلند شدن نیست و قدم زدن در ساحل خیال

و در آن گاه که قلبم آنچنان مشغول رسانیدن سرخیه این دنیای پوچ

به تمام وجودم است که فراموش کرده دوست داشتن را

و در آن گاه که مغزم , بی تفاوت به من , اندیشه می کند برای خود و دنیایش

از من هیچ نمانده است جز ته مانده ایی تلخ به طعم زندگی و به نام .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/24ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط ببعی  |