و در آن گاه که پرواز را نمی فهمند دستانه خسته و دنیایی ام
و در آن گاه که چشمانم جز به ویرانه های آرزوهای کودکانه ی خویش نظر نمی افکنند
و در آن گاه که پاهایم را نای بلند شدن نیست و قدم زدن در ساحل خیال
و در آن گاه که قلبم آنچنان مشغول رسانیدن سرخیه این دنیای پوچ
به تمام وجودم است که فراموش کرده دوست داشتن را
و در آن گاه که مغزم , بی تفاوت به من , اندیشه می کند برای خود و دنیایش
از من هیچ نمانده است جز ته مانده ایی تلخ به طعم زندگی و به نام .....