این پست رو میذارم واسه یه دوست بنفش
این دوست ، ادیب ترین و بنفش ترین و تنها ترین و
بی حوصله ترین و یه جورایی باحال ترین کلاغیه که تا حالا دیده شده
یه کلاغ که نوشته هاش رو دوست دارم فراوان
آخه مثه مال من دستنوشته نیست ، دل نوشتست
یه کلاغ که مغزش در تمام وجودش جاریه و وجودش بینهایت خسته
یه کلاغ که زمانی ساکن بهشت بود
منطقش ؛ دست ، دل و نگاه خدا
و بعد دلش رمید
این شعر سهراب رو تقدیمش می کنم و امیدوارم دلتنگی هاش
یه روزی تموم بشه ( یا لااقل کمتر)
****************
روزي
خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد
در رگ ها، نور خواهم ريخت
و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب!
سيب آوردم، سيب سرخ خورشيد
خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را، گوشواري ديگر خواهم بخشيد
كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
دوره گردي خواهم شد، كوچه ها را خواهم گشت
جارخواهم زد: اي شبنم، شبنم، شبنم
رهگذر خواهد گفت: راستي را، شب تاريكي است
كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست، دب اكبر را بر گردن او
خواهم آويخت
هر چه دشنام، از لب ها خواهم برچيد
هر چه ديوار، از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد بارش لبخند!
ابر را، پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشيد، دل ها را
با عشق ، سايه ها را با آب، شاخه ها را با باد
و بهم خواهم پيوست، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها، به هوا خواهم برد
گلدان ها، آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش
خواهم ريخت
ماديان تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه ، من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را، كاجي خواهم داد
مار را خواهم گفت: چه شكوهي دارد غوك!
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
*****************
هرجا هستی ، دلت شاد باشه ، نگاهت خندون و لحظه هات پر از عطر سیب


مثل پاورقی : اول قرار بود جای شعر سهراب ، یه متن از ببعی باشه
جون کلاغ سه روزی هم درگیرش بودم
ولی باور کن خیلی سخته آدم بخواد واسه یه ادبیات چی ، مطلب بنویسه
اونم منیه فیزیکیه تازه به ادبیات پا گذاشته که هنوز کم کم داره فرق بین مصراع و قافیه و دیوان حافظ رو تشخیص میده
+
نوشته شده در یکشنبه
1388/04/28ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط ببعی
|
آرام تر از باد ، نرم تر از باران ، باز قدم می زنم در کوچه زندگی
بوی خاک خیس این کوچه ، آرام می کند خاطرم را
این کوچه اقاقی هایی دارد به آرامش خواب
چشمه هایی ، زلال همچو نگاه
و شاپرکهایی که لبخند می زنند به هر رهگذر
کودکی ، خسته از بازی ، در چمن رقص خواب می کند
چشمانه کبوتر نشسته بر سرشاخه های خشک بید ، بی تابه دانه است
و قناری در شور آواز ، مدهوش مانده است
جای کلاغ کوچیده خالی
از رفتن باز می ایستم و دراز می کشم در کنار خاطره دوستانی که
در گذر روزهایم گم شده اند
چشمانم را خواب می رباید و پلک ها هم آغوش می شوند
+
نوشته شده در جمعه
1388/04/19ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط ببعی
|